020.ir

صفر بیست - علم را با لذت بیاموزید

  • Increase font size
  • Default font size
  • Decrease font size

کتابخانه بابا

نویسنده و تصویرگر: حمیده احمدیان راد

داستان کتابخانه بابا

يك روز سينا از نينا پرسيد:"تو مي داني چرا هرچي از بابا مي پرسيم مي داند؟"

نينا مدتی ساکت شد و بعد ناگهان گفت:"شايد چون كتاب زياد مي خواند."

سينا و نينا كتاب هاي بابا را تا آن موقع نديده بودند. آنها هميشه فكر مي كردند كتاب هاي بابا  كتاب هاي رنگي با يك عالمه تصویر ديدني است.

يك روز كه بابا كتاب هايش را مرتب مي چيد، بچه ها تصميم گرفتند كه كمكش كنند. بابا گفت:"شما مي توانيد كمك كنيد. اما دقت كنيد كه كتاب ها خراب نشوند."

داستان کتابخانه

همين طور كه با شوق و ذوق كتاب ها را مي چیدند، داخل بعضي از آنها را هم نگاه مي كردند.

نينا گفت:" چه كتاب هاي خسته كننده اي!! آنها هيچ چيزي ندارند كه شما را سرگرم كنند! نه عكس هاي رنگي و نه هيچ چيز جالب ديگري،..  

سينا ونينا بعد از اين كه كتاب ها را چيدند، تمام عصر را رفتند دنبال بازي.

آن شب وقتي بابا برگشت، دو تا كادوي قشنگ دستش بود:"اينها مال شما هستند. به خاطر كمك هايتان!"

بچه ها با هيجان فرياد زدند:"اينها چقدر قشنگ اند!!"

داستان کتابخانه

بچه ها به كتاب هاي قشنگي كه بابا برايشان آورده بود نگاه مي كردند. دوتا كتاب قصه ديدني با تعداد زيادي عكس زيبا كه مي توانستند سينا و نينا را سرگرم كنند. شما چه فكر مي كنيد؟  

از آن روز به بعد, آنها تصمیم گرفتند که به دقت از کتاب هایی که داشتند مراقبت کنند تا در آینده یک کتابخانه بزرگ داشته باشند. یک کتابخانه بزرگ پر از کتاب های قشنگ. حتی بزرگ تر از کتابخانه بابا.

 

آگهی ها

بنر

آگهی کتاب

بنر

نظر سنجی