020.ir

صفر بیست - علم را با لذت بیاموزید

  • Increase font size
  • Default font size
  • Decrease font size
صفحه اصلی > کتاب-آموزش زبان > داستان کودکان > وقتي آقاي گرگ آقاي حلزون را ديد

وقتي آقاي گرگ آقاي حلزون را ديد

نويسنده: جين آگاپيت

Jean Agapith

ترجمه: حمیده احمدیان راد

آقاي گرگ ديگر داشت خيلي پير مي شد و بايد بيشتر مراقب سلامتي اش بود. او ساعت ها و ساعت ها در ميان يك دره زيبا قدم زد تا اين كه به يك درخت بزرگ رسيد. آقاي گرگ خيلي خسته بود و مي خواست استراحت كند. اما احتياج داشت كه در جاي امني استراحت كند. او با مهرباني به درخت گفت:"خواهش مي كنم بازشو تا بتوانم در پناه تو استراحت كنم."

درخت بازشد به طوري  كه آقاي گرگ توانست داخل شود و استراحت كند. بعد بسته شد تا او را در امان نگه دارد. آقاي گرگ ساعت ها خوابيد. موقعي كه بيدار شد نتوانست به ياد بياورد كه چه گفته كه درخت باز شده. بنابراين به درخت گفت:"آقاي درخت اجازه بده كه بيايم بيرون." اما هيچ اتفاقي نيفتاد. آقاي گرگ دوباره گفت:"خواهش مي كنم همين حالا به من اجازه بده كه بيايم بيرون!" دوباره هيچ اتفاقي نيفتاد. درخت حتي غژغژ صدا هم نكرد. آقاي گرگ با مشت به درخت كوبيد. اما درخت باز نشد. آقاي درخت از دست آقاي گرگ عصباني بود. چون كه آقاي گرگ اولين بار كه از درخت خواست بازشود، نگفت خواهش مي كنم!

 پرنده ها صداي آقاي گرگ را كه داخل درخت فرياد مي زد شنيدند و پايين آمدند تا درخت را با نوكشان سوراخ كنند و كمك كنند تا از درخت بيرون بيايد. اما آنها خيلي كوچك بودند و درخت خيلي بزرگ بود! آخرسر آقاي داركوب پايين آمد و سوراخي در درخت ايجاد كرد. با اين كه اين سوراخ خيلي كوچك بود، اما باعث شد منقار آقاي داركوب خم شود! يعني اين كه بيشتر از اين نمي توانست به درخت نوك بزند.

 آقاي گرگ يك دستش را بيرون سوراخ گذاشت. اما خودش اندازه سوراخ نبود. سپس سعي كرد پايش را بيرون بگذارد. اما بازهم در سوراخ جا نشد تا از آن بيرون بيايد. آقاي گرگ بايد راهي پيدا مي كرد و فرار مي كرد. آقاي گرگ مي دانست كه بايد راهي وجود داشته باشد. او ناله كرد:"اي درخت پير زشت فقط به من اجازه بده كه بيايم بيرون!" اما باز هم هيچ اتفاقي نيفتاد. فقط سكوت اطرافش بود.

آقاي گرگ تصميم گرفت بازوهايش را يكي يكي بكند و آنها را خارج از سوراخ كوچك بگذارد. سپس پاهايش را كند و آنها را از سوراخ بيرون گذاشت. او بدنش را هم كند و آن را بيرون سوراخ گذاشت. آقاي گرگ فكر كرد:" به تو نشان خواهم داد آقاي درخت. تو نمي تواني من را اين جا نگهداري."

 بعد آقاي گرگ سعي كرد تا سرش را از ميان سوراخ بيرون بياورد. اما سرش خيلي بزرگ بود و گوش هايش در راه ماند. بنابراين گوش هايش را درآورد و آنها را خارج از سوراخ گذاشت. دوباره سعي كرد تا سرش را بيرون بياورد. اما چشم هايش

خيلي بزرگ بود. آقاي گرگ چشم هايش را در آورد و آنها را از از سوراخ بيرون انداخت.

 آقاي كلاغ چشم ها را ديد و به پايين پرواز كرد تا آنها را بردارد. سپس آقاي كلاغ با چشم هاي آقاي گرگ به بالاي درخت پرواز كرد. آنها چشم هاي خيلي زيبايي بودند. آبي به رنگ آسمان و جواهرهايي بودند كه مي شد آنها را در جايي پنهان كرد.

سرانجام آقاي گرگ سرش را از ميان سوراخ بيرون انداخت. بعد بيرون از درخت همه اعضاي بدنش را سرجاي خودش برگرداند و دوباره يك گرگ كامل شد. اما بعد از اين كه سرش را سرجايش گذاشت نتوانست چشم هايش را پيدا كند. همه حواسش را به كار گرفت. گوش هايش تيز شدند تا چيزي از چشم ها پيدا كنند. اما نتوانست هيچ صدايي از چشم هايش بشنود. انگشتانش به اطراف دقيق شدند تا چيزي را حس كنند. اما هيچ چشمي پيدا نشد.

 آقاي گرگ مي دانست كه نبايد به حيوانات ديگر اجازه دهد بفهمند كور شده است. احساس كرد كه يك بوته گل وحشي در اطرافش است. دوتا گلبرگ گل سرخ را به جاي چشم هايش گذاشت. اين مي توانست براي مدت كمي كورشدنش را پنهان كند. اما بايد باز هم دنبال چشم هايش مي گشت. حتماً چشم هايش در همين نزديكي ها بودند!

در همين موقع آقاي حلزون آقاي گرگ را با گلبرگ هاي گل سرخ در چشم هايش ديد. او از آقاي گرگ پرسيد:"چرا اين گلبرگ هاي گل سرخ را در چشم هايت گذاشته اي؟"

آقاي گرگ گفت:"چون كه آنها خيلي زيبا هستند. آنها رنگ هاي دوست داشتني اي دارند. اگر مي خواهي مي تواني آنها را امتحان كني. من هم چشم هايت را برايت نگه مي دارم."

آقاي حلزون چشم هايش را درآورد. آنها را در دست هاي آقاي گرگ گذاشت و گلبرگ هاي گل سرخ را در چشم هايش قرار داد. بعد آقاي گرگ چشم هاي آقاي حلزون را داخل سر خودش گذاشت و با دم بلندش آن را جابه جا كرد.

تا امروز آقاي حلزون با سر رو به پايين، سينه خيز دنبال چشم هايش مي گردد و همه گرگ ها به جاي چشم هاي آبي چشم هاي قهوه اي دارند. چون كه وقتي كه آقاي گرگ چشم هاي آقاي حلزون را گرفت بدذات بود و آقاي كلاغ هنوز چشم هاي آبي زيبا را در مكان ناشناخته اي پنهان كرده است. اما نمي تواند آنها را برگرداند. چون مكان اسرارآميزي كه آنها را در آن پنهان كرده به قدري پنهاني است كه خود آقاي كلاغ هم نمي تواند آن را پيدا كند!

 

آگهی ها

بنر

آگهی کتاب

بنر

نظر سنجی